شما عضو انجمن های فان پاتوق نیستید و یا با نام کاربری خود وارد نشده اید. لطفا برای ثبت نام اینجا کلیک کنید.
پاتوق سرگرمی ایرانیان
آخرین پست های تالار

بازگشت   پاتوق سرگرمی ایرانیان > ادبیات و شعر > داستان و داستان نویسی > داستان های کوتاه

لينك هاي ويژه (روي لينك ها كليك كنيد)

اموزش شروع فعاليت در تالار گفتمان (كليك كنيد )


الان عضو شو سریع!
شما عضو فروم نیستید می توانید برای عضویت سریع فرم زیر را پر کنید تا سریعا عضو شوید! و به جمع خانواده ي گرم و صميمي فان پاتوق بپيونديد كمتر از 1 دقيقه وقتتون رو ميگيره (پيشاپيش خوش امديد دوست عزيز)

نام کاربری رمز عبور تایید رمز عبور ایمیل تکرار ایمیل
  I agree to قوانین فروم 

ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۰م مرداد ۱۳۸۹, ۰۱:۰۲   #1
sonya21
مدیر تالار
Points: 6,670, Level: 53
Points: 6,670, Level: 53 Points: 6,670, Level: 53 Points: 6,670, Level: 53
Level up: 60%, 80 Points needed
Level up: 60% Level up: 60% Level up: 60%
Activity: 27%
Activity: 27% Activity: 27% Activity: 27%
 
sonya21 آواتار ها
 
تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹
محل سکونت: شیراز
تشكرها: 11,162
تشكر شده 6,850 بار در 2,911 پست
پست: 4,249   (View Stats)

درجه: 48 [♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥♥ Bé-Yêu ♥]
سابقه: 1791 / 1791
سحر و جادو: 1227 / 1227
تجربه: 76%

اعتراض: 0
Groaned at 19 Times in 19 Posts
جنسیت: یه دختر احساساتی
View sonya21's Profile   View sonya21's Photo Album   Add sonya21's to Your Contacts   View Social Groups
سيم كارت
گوشي موبايل
تيم ملي
sonya21 is on a distinguished road

حالت من
Mehraboon

windows_xp_2003firefox
Time Spent Online: 17 Hours 52 Minutes 26 Seconds
sonya21 به Yahoo ارسال پیام
Not Ranked  0 score     
icon22 دخترک فداکار

همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.
ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.
ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم.
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد. همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.

تقاضای او همین بود.
همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟
آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟
آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعافوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.

اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن .
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .
آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.
سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.
Click the image to open in full size. Click the image to open in full size. Click the image to open in full size.

__________________
مرا صد بار اگر از خود برانی دوستت دارم
به زندان خیالت هم اگر من را کشانی دوستت دارم
به پیش خلق گر نتوان حدیث عشق را گفتن
درون سینه تنگم نهانی دوستت دارم
چه حاصل از جفا کردن چه سود از قهر ورزیدن
مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم

آفلاين   پاسخ با نقل قول
2 کاربر ذیل به علت این پست مفید از sonya21 تشکر کرده اند:
farjane (۱۲م مرداد ۱۳۸۹), taha001 (۱۰م مرداد ۱۳۸۹)

5 آخرین موضوعات ارسال شده sonya21
موضوعات انجمن آخرین ارسال کننده پاسخ ها نمایش ها آخرین ارسال
تصاویر میکروسکوپی از گرده.افشانی گلها و گیاهان طبیعت و حیوانات sonya21 2 26 ۱۵م شهريور ۱۳۸۹ ۰۹:۴۶
قدرت عشق و دوستی ! طبیعت و حیوانات Tina71 1 44 ۱۵م شهريور ۱۳۸۹ ۰۹:۴۳
چند مطلب جالب و جذاب دیدنی ها و شنیدنی ها azin1364 4 43 ۱۵م شهريور ۱۳۸۹ ۰۹:۳۷
واقعیت مجازی در دنیای فناوری سال ۲۰۲۰ دیدنی ها و شنیدنی ها sonya21 0 13 ۱۵م شهريور ۱۳۸۹ ۰۹:۳۳
" جایی که میخواهم خدا باشد " عکس از همه جا و همه چیز sonya21 3 27 ۱۵م شهريور ۱۳۸۹ ۰۹:۲۴


تبلیغات

پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
فداکار, دخترک


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است

انتخاب سریع یک انجمن

موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
هفت برادران HoorSun داستان های کوتاه 0 ۲۵م خرداد ۱۳۸۹ ۱۷:۰۴
رقص مترسک HoorSun داستان های کوتاه 0 ۲۸م فروردين ۱۳۸۹ ۱۵:۳۳
دختر فداکار ( به دو زبان ) catCAT داستان های کوتاه 2 ۱۱م اسفند ۱۳۸۸ ۰۹:۳۳



Powered by vBulletin Version 3.8.1
Copyright ©2000 - ۱۳۸۹, Jelsoft Enterprises Ltd.

Free Persian Language By Persian انجمن Ver 3.0
vBulletin Skin developed by: vBStyles.com


Inactive Reminders By Mished.co.uk and FTP-Anime.com